تبليغاتX
دو جرعه عطش
 سه شنبه ۲۰/۱۲/۸۷ ساعت ۱۳:۳۰

دادگاه كيفري بين المللي خوب است يا بد؟ گفتند رئيس يكي از كشورها در دادگاه كيفري بين المللي محكوم شده و بايد در دادگاه به اتهامات وارده پاسخ داده و از خود دفاع كند. اين خوب است يا بد؟

اصولاً چه كساني معتقدند به بد بودن آن و چه كساني به خوب بودن آن؟

رئيس مورد اتهام چرا با به رسميت شناختن اين دادگاه از خود دفاع نمي كند؟ مگر نه اينكه معتقد است كار خلاف قانوني انجام نداده است ؟ نگراني از بابت چيست؟

ما بايد از دادگاه حمايت كنيم يا از اين فرد متهم؟

آيا اين كه مسندي وجود داشته باشد تا انحرافات يا زورگويي ها يا عملكرد خلاف قانون قدرتها را ببيند و از آنها توضيح بخواهد و محكومشان كند ، بد است يا خوب؟

نه اينكه بگوييم رئيس مذكور خلافي مرتكب شده ، نه ، ايشان كه گفته مي شود از محبوبيت خاصي نزد ملتش برخوردار است و به دنبال احقاق حق ملتش مي باشد. به همين دليل هم بايد از همه مشتاق تر به تشكيل اين دادگاه باشد و پس از اثبات بي گناهي از طراحان اين اتهامات نيز اعاده حيثيت كند.

اين دادگاه است كه بايد مورد حمايت واقع شود ، ممكن است چنين دادگاهي در بدو شكل گيري پشت پرده هايي هم داشته باشد ، اما اگر پرورش داده شود  مي توان آن را با هرس كردن شاخه هاي آفت زده اش به سمت ايده آل شدن سوق داد. چنين دادگاهي اگر پرورش يابد پتانسيل آن را خواهد داشت كه به جرائم همه قدرتهايي كه ظلم مي كنن و جايي براي رسيدگي به جرائم آنها نيست رسيدگي نمايد. چنين دادگاهي اگر پرورش يابد ، به پايگاهي تبديل خواهدشد كه هيچ ظالمي حتي سران آمريكا و اسرائيل خود را از عواقب ظلم خويش مصون نخواهند دانست.

تا كي بايد براي اثبات حقانيت در اقصي نقاط جهان قشون كشي راه بيافتد؟ تا كي بايد به خيابان ريختن جمعيتي به طرفداري از شخص يا مرام خاصي را به منزله مشروعيت اعمال آن شخص يا آن مرام بدانيم؟

چنين دادگاهي خوب است يا بد؟

 

+      فرزان آوينيان  | 

 يكشنبه ۱۸/۱۲/۸۷ ساعت ۱۹:۱۰

سلام آقای داروغه‌زاده! من بابک حمیدیان هستم. بازیگر تئاتر، سینما و بعضی وقت‌ها تلویزیون. اگر از حال اینجانب بپرسید (که البته دلیلی ندارد که بپرسید، چون ما همدیگر را تا به حال ندیده‌ایم و احتمالاً هم نخواهیم دید)، اگر بپرسید، حال ما خوب نیست. ملالی هست و شما هم دور نیستید. هر دو زیر آسمان تهران بزرگ صبح‌ها با توکل به خداوند از خانه بیرون می‌آئیم و شب خستگی را به خانه می‌بریم. البته در مورد کار من باید عرض کنم بعضی وقت‌ها که شما و خانواده محترم‌تان و دیگر همشهریان عزیز مشغول استراحت شبانه هستید، ما یعنی گروه‌های فیلم‌سازی در سطح شهر و زیر باران، زیر برف، کنار اتوبان و یا در خانه‌ای اجاره‌ای تا صبح کار می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم شده که در زمستان به‌دلیل تعریف فیلم‌نامه باید تیرماه را تداعی کنیم؛ پس لباس آستین کوتاه می‌پوشیم و در سرمای زیر صفر یخ می‌خوریم تا جلوی دوربین بخار از دهان‌مان بیرون نزند. بعضی وقت‌ها هم می‌شود که مدت‌ها در شهرستان‌های مختلف دور از خانه در شرایط اسفناک تلاش می‌کنیم که بخشی از حافظه تاریخ سینمای سرزمین مادری‌مان باشیم.

آقای داروغه‌زاده! در فیلم «طبل بزرگ زیر پای چپ» عقرب نیشم زد. بله، بسیار دردناک است؛ به خصوص شب دوم در بیمارستان. در فیلم «خدا نزدیک است» در روستایی کار کردیم که بچه‌ها در مدرسه برای گرم شدن کلاس درس زباله آتش می‌زدند. بله بسیار دردناک است. در فیلم «ریسمان‌باز» روی تپه‌ای از پهن در کنار مردار گوسفندی باید دیالوگ‌هایم را می‌گفتم. گفتم چون عاشق کارم هستم، گفتم چون سینما جهان مرا می‌سازد؛ جهانی از هزارتوهای مصائب مردم سرزمین عزیزم. گفتم چون سینما مرا مجبور می‌کند که با دیدن این‌ها روحم را پالایش کنم.

آقای داروغه‌زاده، در فیلم «قدمگاه» در کنار رضا کیانیان برای اولین بار اضطراب را تجربه کردم. در فیلم «زاگرس» در 300 متری عمق زمین تا زیر زانو در آب آهکی در تیم صحنه به این سو و آن سو دویدم چون دوست داشتم دیده شوم؛ هنوز هم. اگر با گفتن این‌ها خدای ناکرده آدم خودخواهی به نظر می‌رسم باید بگویم که خودم می‌دانم که در سینمای مقدس ایران ذره‌ای بیش نیستم و همه این‌ها که گفتم هیچ است. اصلاً از دیگران می‌خواهید مثال بزنم؟ از پارسا پیروز‌فر در «اشک سرما» بگویم که در ارومیه تا کمر زیر برف بود، از حامد بهداد بگویم که در فیلم «شبانه‌روز»، پنج ساعت هر روز گریم می‌شد تا سیاوش کسرائی شود، از شهرام حقیقت‌دوست که در فیلم «موش» ساعت‌ها از پا آویزان بود بگویم؟ همه این‌ها دارد اتفاق می‌افتد چون ما بازیگران این نسل، عشق به سینما را از بزرگترهامان در سینما یاد گرفتیم، ما عاشق کارمان هستیم.

آقای داروغه‌زاده، تا به حال سرمای کویر را تجربه کرده‌اید، شما یا کارمندان‌تان؟ در «سه‌ زن» سرمای کویر را 40 نفری تحمل کردیم تا فیلم بسازیم. فیلمی در مورد غارت گنجینه‌های ملی ایران زمین. چون ما مدعی بودیم که با این کار فرهنگ می‌سازیم. همان فرهنگی که همگی می‌دانیم اکسیژن است. همان «سه ‌زن»ی که شما CD آن را به عنوان یک محصول فرهنگی به بقالی‌ها و البته به ویدئو‌کلوپ‌ها ارائه داده‌اید.

(راستی تا یادم نرفته: همیشه می‌خواستم جایی باشد که بتوانم بگویم هرگز از این‌که می‌شود در کنار 250 گرم کالباس و کمی آب پنیر، همراه با دستکش ظرف‌شوئی و کش‌قیطانی و خیارشور،‌ فیلمی از سینمای ایران را هم خرید، مثلاً همین «سه‌زن» را، هرگز خرسند نبودم. البته فیلم‌هایی بوده‌اند که ارزش‌شان از پفیلای‌پنیری برای من کمتر بوده مثل فیلم‌های هندی درجه 15 یا فیلم‌های سانسور شده درجه 6 هالیوودی که من شخصاً پفیلا را همیشه ترجیح داده‌ام!

واقعاً رسانه‌های تصویری به این جور سودها احتیاج دارد؟ بگذریم. لحظه‌ای یادم رفت که من در اندازه‌ای نیستم که این چیزها به من مربوط باشد. بله خودم می‌دانم. ولی ما به سوال‌های بی‌جواب عادت داریم)

آقای داروغه‌زاده، وقتی فهمیدم «سه ‌زن» به عنوان یک بسته فرهنگی البته،‌ به بازار عرضه شده با خودم گفتم که آن را به عنوان عیدی برای پدر و مادرم می‌خرم. خوشحال بودم. بسیار زیباست فرزندی دست رنج خود را به پدر و مادرش هدیه دهد. من می‌توانستم با این کار به پدر و مادرم بگویم که:‌ پدر و مادر عزیزم، درست است که در طول سال نمی‌توانم مرتب به شما سر بزنم، درست است که دلتنگ من می‌شوید، درست است که گریه‌های مادرم از سر دوری تن و جان مرا می‌لرزاند؛ ولی بدانید که سخت کار می‌کنم تا به شما اطمینان دهم که سفره‌تان حلال بوده. بدانید که نان حلال به خانه می‌برم. ولی...

آقای داروغه‌زاده، می‌خواستم CD «سه‌ زن» را به همراه CD «خدا نزدیک است» به یونس و خانواده‌اش تقدیم کنم. همان یونسی که در مجله «زندگی ایده‌آل» در آغوش حامد بهداد بود. همان یونسی که تمام بیماری‌های جهان به سرش ریخته. می‌خواستم با یونس دوستی کنم. اما شما این لذت عمیق را از من گرفتید. نگذاشتید که به یونس عشق بدهم. شما و رسانه‌های تصویری و کارمندان‌تان به من توهین کردید. شما اسم مرا...

و من از خرید «سه ‌زن» برای پدر مادرم و یونس شرم دارم.

بله، می‌دانم اولین جواب‌تان بعد از نامه‌نگاری‌های طولانی و پی‌گیری‌های چند ماهه، این خواهد بود که:‌ «شما مطمئن باشید که یک اشتباه سهوی بوده، قصدی در کار نبود، انشالله دفعه بعدی جبران می‌کنیم. باور بفرمائید که سر کارمندان ما شلوغ است، شب عید است دیگر. باور بفرمائید که کارشان سخت است و از این اشتباهات گاه و بیگاه پیش می‌آید. یک اشتباه چاپی بوده. مطمئن باشید پیگیری می‌شود...» ولی بنده به شدت گوشم پر است. باور بفرمائید!

آقای داروغه‌زاده، بابک حمیدیان در طول سال، 50 فیلم سینمائی و 6 سریال و 15 تله فیلم بازی نمی‌کند. او از آن دسته بازیگرانی است که در سال 2 یا 3 فیلم سینمائی بازی می‌کند؛ که یک یا دو تای آن قرار است توسط موسسه شما - که مدعی هستید حامی هنرمندان هستید- به بازار عرضه شود. این ادعا را از یکی از کارمندان‌تان شنیدم، چند روز پیش آن هم تلفنی.

و وقتی در یکی از این دو فیلم اسم من که از بازیگران اصلی آن فیلم هستم چاپ نمی‌شود، تا آخر عمر احساس نخواهم کرد که رسانه‌های تصویری حامی سینماست. اصلاً آن رسانه محترم قبل از عرضه این محصول به خانه‌ها آن را به رویت خانم حکمت رسانده تا اگر موردی برای اصلاح وجود داشت...؟

من قصد مقایسه کار خود و همکارانم با کار شما و همکاران‌تان را نداشتم، که صد البته سینما بعد از کار در معدن، دومین حرفه سخت دنیاست؛ همه می‌دانیم. سینما جای اشتباهات سهوی نیست. جان انسان است، روح انسان است که یک فیلم‌ سینمائی را می‌سازد. وقتی در فیلم «خاک‌سبز» طناب پاره شد و پگاه آهنگرانی با (دور از جانش) مرگ مواجه شد، همه گفتند که یک اشتباه سهوی بوده. بله در سینما اشتباه سهوی جان انسان‌ها را به مخاطره می‌اندازد. پس ما به «اشتباهات سهوی» در حرف‌مان نمی‌توانیم که عادت کنیم.

آقای داروغه‌زاده! شما با توهین سهوی‌تان طنابی را که من به سختی داشتم از آن بالا می‌رفتم پاره کردید. احتمالاً لحظه‌ای که نوبت تایپ نام من رسیده یک SMS یا یک بلوتوث مرغوب به گوشی مسئول حروفچینی مراجعه کرده و رشته کار از دست آن عزیز حامی فرهنگ در رفته. آخر، اخیراً بعضی وقت‌ها در هر محیط کارمندی که مراجعه می‌کنم دوستان کارمند با موبایل‌های بی‌خودی گران‌شان در حال مبادله اطلاعات حیاتی و ضروری برای هم هستند. این هم البته از نشانه‌های جامعه تکنولوژیک است دیگر؛ مگر بد است؟ گفتم «بعضی وقت‌ها» که خدای ناکرده به آن دوستانی که به ارباب رجوع لبخند هدیه می‌دهند توهین نکرده باشم.

یا شاید هم اصلاً تایپ کردن اسم بابک حمیدیان سخت است. آخر می‌دانید من از کامپیوتر فقط برای بازی کردن استفاده می‌کنم. نمی‌دانم اسم چطور تایپ می‌شود. طبق تعریف دنیای امروز بی‌سواد هستم. مگر بد است؟

یا شاید هم دوستان حامی فرهنگ در رسانه‌های تصویری، از نظر شما منظم‌ترین تشکل کارمندی در جهان هستند که فقط و فقط روی کار خود متمرکز هستند. خدا عالم است و بس.

به هر حال آقای داروغه‌زاده، امیدوارم در مواجهه با شما و پس از خداحافظی، مرا از این حال بد درآورده باشید. چرا که بنده صاحب حقوقی انسانی، حقوق شهروندی و حقوق حرفه‌ای هستم و از آن دفاع خواهم کرد، به صورت قانونی.

در آخر، باز هم از این هدیه نوروزی شما و رسانه‌های تصویری تشکر می‌کنم و یادم می‌ماند که شما حامی من نخواهید بود، چون من دوست ندارم که شما حامی من باشید.

            والسلام

 7/12/87 - بابک حمیدیان

+      فرزان آوينيان  | 

 جهارشنبه ۷/۱۲/۸۷ ساعت ۱۶:۳۰

اول : يكبار ديگر انتخابات ، خاتمي آمد ، كروبي كه هميشه هست ، احمدي نژاد مي ماند ، خاتمي شكست مي خورد ، ميرحسين مي آيد ... فعلاً اين حرفا افتاده تو بورس

احمدي نژاد آدم سخت كوشيه ، از ريسك ريزش رأي نمي ترسه

خاتمي برش نداره و بلد نيست برش دار بشه

احمدي نژاد دهن ملت رو سرويس مي كنه ولي بلده چجوري رأي همون دهن سرويس ها رو بدست بياره

ميرحسين مي ترسه چهره اي كه ازش ساختند خراب شه ، واسه همين نمياد

و ....

دنياي ضايع ايه دنياي سياست ...

دوم: دو سه روز پيش ديدم تو خيابون پليس داشت چرخاي يه ماشين رو كه پارك ممنوع وايساده بود قفل مي زد ، غيرقانوني ، قانون كيلو چنده ، اگه مي خواست پنج دقيقه ديگه بره حالا چندساعت یا چند روز باید بمونه بعد بره. جريمه مي شيم تا زمانيكه ضعف مديريتي مسئولین برطرف شه ، زهي خيال باطل ، دوست لرستاني من مي گفت حل ترافيك و آلودگي هوا رو بدن به ما كنترات سه سوت حلش مي كنيم.

سوم: تو يه جمعي گفتند صلوات بفرست ما هم فرستاديم ، گفتند حيف نيست آخر صلوات عجل فرجهم نميگين؟ نمي دونم درسته يا نه؟ دراين زمينه مطالعاتي نداشتم ، قبلنا نبود ولي فكر كنم چندسال اخير اين جمله داره به صلوات اضافه مي شه ، اما منطقي به نظر نمياد اضافه كردن پسوند و پيشوندها ، مخصوصاً براي ما شيعه ها كه رابه راه براي اثبات انحرافات مذهبي مون توطئه مي كنن ، همينجوري پيش بره شايد چندسال ديگه هر صلوات فرستادني ده دقيقه يا يه ربع طول بكشه ، نظر من اينه كه صلوات صلواته براي فرج هم دعا هست و جاي نگراني نيست. بدعت و از اون بدتر خرافه هم شاخ و دم نداره و بايد حساس و ظريف مواظب باشيم كه گرفتارش نشيم.

چهارم: خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خير كناد

+      فرزان آوينيان  | 

شنبه ۳۰/۹/۸۷ ساعت ۱۹:۴۰

اين روزا حجم كار به طرز خفني افزايش يافته است ، امروز فرصتي پيش اومد تا يه سري اينورا بزنم ، البته دوستان عزيزم كه آپ مي نمايند حتماً بار حضور ما را هم حس مي نومايند.

يه سري هم به يك جرعه عطش زديم و آرشيومان را بالا و پايين نوموديم و اذعان دارم كه باعث بسي خرسندي احوالمان گرديد.

جهت يادآوري ، امشب شب يلداست ، شبي مبارك و فرحناك و اميدوارم براي همه دوستانم شب زيبايي باشد.

+      فرزان آوينيان  | 

 پنجشنبه ۲۳/۸/۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۳۰

به سلامتیِ دريا!

نه به خاطرِ بزرگيش،

واسه يک‌رنگيش.

  

به سلامتیِ سايه!

 که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

  

به سلامتیِ پرچم ايران! که سه‌رنگه.

تخم‌مرغ! که دورنگه.

رفيق! که يه‌رنگه.

 

به سلامتیِ همه اونايی که

دوسشون داريم و نمي‌دونن،

دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

 

به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،

به خاطر خاکی‌بودنش

 

 به سلامتیِ پل عابر پياده!

 که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

 

به سلامتيِ  برف!

که هم روش سفيده هم توش.

 

می‌خوريم به سلامتيِ گاو!

که نمي‌گه من،

مي‌گه ما.

 

 به سلامتیِ زغال!

که با همه‌ی سياهیش،

رنگ عوض نمي‌کنه.

 

+      فرزان آوينيان  | 

يكشنبه ۱۲/۸/۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۵۵

تو از قبيله ليلي

من از قبيله مجنون

تو از سپيد بلوري

من از شقايق پر خون ...

+      فرزان آوينيان 

شنبه ۲۰/۷/۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۳۰

ديروز امروز فردا ماه سال سالها بعد من تو مستي راز سايه سرخ مهتاب ساحل آتش ... هيچ ...

 

+      فرزان آوينيان 

دوشنبه ۸/۷/۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰

مي به جام عاشقان افزون بريز

عشق ليلي در كف مجنون بريز

توسن ميخارگي را هي بده

اي خراباتي به ما هم مي بده

مي مرا تا كوي مستي مي برد

مي مرا تا حق پرستي مي برد

مي مرا بوي تسلي مي دهد

مي مرا تا كوي ليلي مي برد

زاهدا پندم مده مهجور شو

عاقل از مرز جنونم دور شو

مستم و ميخارگي خويم شده

جلوه گر آواي هوهويم شده

مستم و شوريده احوال من است

گوشه اين ميكده مال من است

امشب اي ساقي دلم را خون مكن

از در ميخانه ات بيرون مكن

خُم گشا اَندر سبويم مي بريز

بر سر و روي و گلويم مي بريز

...

+      فرزان آوينيان 

يكشنبه ۳۱/۶/۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۱۰

با تو از عبور مي گفتم

با تو از مسير پرواز

حالا اما ....

+      فرزان آوينيان 

چهارشنبه ۲۰/۶/۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۳۰

تا آن دم كه در تن

روح داري

سوهانش خواهم بود

+      فرزان آوينيان